محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
806
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و عبد مناف پسر قصى بود نام قصى زيد بود و او را قصى از آن رو گفتند كه پدرش كلاب بن مره ، فاطمه دختر سعد بن سيل را كه مادر قصى بود به زنى گرفته بود و نام سيل خير بود پسر حمالة بن عوف بن غنم بن عامر الجادر بن عمرو بن جشمة بن يشكر بود كه از تيرهء ازدشنوه بود و هم پيمان بنى دئل بود . فاطمه زهره و زيد را براى كلاب آورد و زيد كوچك بود كه كلاب درگذشت اما زهره بزرگ شده بود و ربيعة بن حرام بن ضنة بن عبد بن كبير بن عذرة بن سعد بن زيد كه از قبيلهء قضاعه بود ، فاطمه مادر زهره و قصى را بگرفت و زهره مردى بالغ شده بود و قصى شيرخواره بود ، و مرد قضاعى ، فاطمه را به سرزمين بنى عذره در ارتفاعات شام برد و قصى را نيز كه خردسال بود همراه برد و زهره در ميان قوم - خويش بماند . فاطمه دختر سعد بن سيل براى ربيعة بن حرام ، رزاح را آورد كه برادر مادرى قصى بود و ربيعه از زن ديگر سه فرزند داشت : ، حن و محمود و جلهمه . زيد ، در كنار ربيعه بزرگ شد و قصى نام گرفت كه خانهء وى از خانهء قومش دور بود ، اما زهره از مكه برون نشد و در آن مدت كه قصى بن كلاب به سرزمين قضاعه بود و چنان كه گفتهاند به ربيعة بن حرام منسوب بود ميان او و يكى از مردم قضاعه حادثه اى بود و قصى بالغ شده بود و مردى جوان بود ، و مرد قضاعى ، قصى را به غربت سرزنش كرد و گفت : « چرا پيش قوم و منسوبان خود نمىروى ، تو كه از ما نيستى . » و چون قصى از اين سخن بشنيد پيش مادر شد و سخت دلگرفته بود ، و درباره گفتار مرد قضاعى از او پرسش كرد و مادرش گفت : « پسرم ، به خدا تو از او